فکر کنم باید از دینا هم بگذرم
اون دیگه به من احتیاجی نداره
امروز کاملا متوجه شدم
و برای اینکه من انقدر شخصیتم هیچ چیز جالبی نداره که دوستامو پیشم نگه داره ،باز گریه کردم
همین الآنم دارم گریه میکنم
من دیگه کاری باهاشون ندارم
اونا کسی که براشون خوب باشه و دوستش داشته باشن رو پیدا کردن
کسی که باهاش بهشون خوش بگذره
من رهاشون میکنم و ازشون میگذرم
از هر حقی که به عنوان یه دوست داشتم و اونا زیر پاشون گذاشتن میگذرم
هیچ کینه ای به دل نمیگیرم و جلوی خودمو از اینکه آرزوی بد براشون بکنم ،میگیرم
شایدم حقی نداشتم
نمیدونم
ولی اینو خوب میدونم که اگر من جای اون بودم حداقل یه سراغی از این رفیق دور انداخته شدهم میگرفتم تا انقدر احساس تنهایی نکنه
و برای محیا آرزوی بدی نمیکنم
شاید گاهی اوقات ته دلم این باشه که دوستیش با اونا مثل من بهم بخوره اما هر لحظه که این فکر بیاد به ذهنم سریع بیرونش میکنم
چون من از زندگی اون خبری ندارم
شاید اونقدری توی زندگیش اذیت شده باشه که خدا این دوستا رو برای اینکه حال خوبی پیدا کنه بهش داده
و واقعا حقش باشه
و شاید اگر همچنان دوستی من با اونها پایدار میموند، عاقبت خوبی نداشت..
ولی میدونین
مشکل اینه که همین محیا که اومد و خراب کرد همه چیزو خودش، بیشتر از دینا به من اهمیت میده..
فکر کنم باید دوستامو ببخشم به اون کسی که پیشش حال بهتری دارن و بگذرم ،حتی اگر دوست نداشته باشم همه چیز اینجوری تموم بشه..
..
سایه بیا همه چیزو تموم کنیم و بیشتر از این خودمونو عذاب ندیم
.
.
پن: بازم میگم؛ همهی این اشک ها و ناراحتی هایی که برام بوجود اومده، تقصیر شخص مورد نظر یا همون نازنین محترمه.