سه شنبه ۱۴۰۳/۱۲/۰۷ ساعت 11:7 AM توسط سایه | 

مامانم هر روز یه چیزی به مریضی هاش اضافه میشه..

یعنی واقعا اعضای بدنش از درون دچار فروپاشی شده..

هرجا رو که بگی یه مشکلی براش بوجود اومده..

خیلی درد می‌کشه..

در حدی که به مرز گریه کردن می‌رسه..

من اصلا نمیتونم این حال و روزشو و گریه هاشو ببینم

یاد آهنگ 505 افتادم ،اونجاش که میگه:

« but i crumble completely when you cry..»

وقتی درد می‌کشه و کاری از دستم برنمیاد واقعا دوباره به این نتیجه میرسم که چقدر بی‌مصرفم..

.

مامانم بیست و دوم این ماه عمل داره..

براش دعا کنید لطفاً..

و من واقعا نگرانمم.......

برچسب ها :

Long posts

دوشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۰۶ ساعت 12:19 PM توسط سایه | 

هی بر می‌گردم به خودم میگم سال ۴۰۴ رو با یه تغییر جدید شروع می‌کنم

یسری چیزای تخمی‌ِ شخصیتم رو تغییر میدم

اورثینکو میزارم کنار

وسواس فکری رو میزارم کنار

یکم جدی تر میشم

بچه بازی رو میزارم کنار

قوی تر از قبل پیش میرم

هر چی شد می‌گیرم به چپم

و مهم تر از همه از اون دختر می‌گذرم و دیگه بهش فکر نمیکنم

ولی میبینم که نمیشه

اصلا نمیشه

نمیتونم بهش فکر نکنم و همزمان خستم از فکر کردن بهش

مگه میشه ایگنورش کرد اونهمه حس و پایان غم انگیز داستانمونو؟

اصلا نمیدونم چم شده

مگه فراموش کردن یه آدم چقدر می‌تونه سخت باشه که من اینجوری عین خر گیر کردم تو گِلِش؟

هر کاری هم که بکنم، هر ایگنوری، هر تلقینی و هر چقدر هم با آدمای جدیدی بگردم تا ذهنم درگیر چیزای دیگه ای جز اون بشه، بازم ته ته قلبم هنوز دوستش دارم و نمیتونم ببینم رابطه‌مون اینجوری و انقد یهویی از بین رفت و هر کسی چه غریبه ،چه دوستای خودم می‌تونن بهش نزدیک بشن اما من همیشه انگار جلوی پام یه ورود ممنوعه گنده گذاشتن که نمیزاره هیچ چیزمون مثل قبل شه، رابطمون، حرف زدنمون، نگاهامون و......

کاش واقعا میشد منم مثل اون فراموشش میکردم ولی فکر کنم تنها کاری که ازم برمیاد اینه که تا فارغ‌التحصیلی و تموم شدن این مدرسه‌ای کوفتی صبر کنم و تحمل کنم این وضعیت تخمی رو تا دیگه نبینمش

امیدوارم ندیدمش بتونه کمکم کنه که فراموشش کنم..

برچسب ها :

Long posts

،

about my dear Nazanin

شنبه ۱۴۰۳/۱۲/۰۴ ساعت 10:15 PM توسط سایه | 

من اصلا حسودیم نمیشه

اصلا

حسودی اصلا ینی چی

منظورت چیه ؟؟

من همه‌تونو ول می‌کنم

دیگه هیچکدومتونو دوست ندارم

شاید در ظاهر لبخند داشته باشم و باهاتون بگم و بخندم وتظاهر کنم همه‌چیز مثل قبله، اما شما هیچوقت نمیتونین بفهمین حس واقعی‌ایم، بعد از اینکه فهمیدم چه شخصیت هایی داشتین، بهتون چیه

و برای خودم متاسفم که یه زمانی روتون حساب باز کردم و از ته قلبم دوستتون داشتم

اگر فکر می‌کنید اونقدرا هم آدم جالبی نیستم می‌سپرمتون دست همونایی که فکر می‌کنید خیلی بهتر از منن

و برای گذشته‌ی عزیزم متاسفم که با ورود شما بهش ،خرابش کردم

و برای آینده‌م هم متاسفم که توش توسط رفتار های شما اذیت خواهم شد

و برای حال هم که وجود شما‌ها داره از چنگم درش میاره دوبرابر متاسفم

هیچوقت نمیتونین این دلخوری‌ای که قلبمو مجبور به تحملش کردین از دلم در بیارین

منم هیچوقت نمی‌بخشمتون

کاش هیچوقت هیچکدومتون رو ملاقات نمیکردم..

برچسب ها :

about my fucking school

،

Long posts

شنبه ۱۴۰۳/۱۲/۰۴ ساعت 4:9 PM توسط سایه | 

سریال گروه مطالعه تموم شد و همون‌طور که قبلاً گفتم که فکر نمیکنم خیلی قشنگ باشه، اونقدرا هم خوب نبود

ینی خیلی جا داشت که روش کار بکنن

و چیزایی توش داشت که من دوست نداشتم مثلا اینکه خیلی اغراق داشت توش ینی یه چیزی تو مایه های فیلم هندی واقعنن!

و اینکه من دوست ندارم موضوع خشونت و کلا فیلم های خشن‌و با کمدی قاطی کنن ،چون ابهت فیلم میریزه بنظرم..

اما اینا اصلا مهم نیستتتت

چیزی که باعث شده من انقد فشار بخورم سرش اینه که توی قسمت آخر، صغیر و کبیر شخصیت های سریال میان وسط بزن بزن و دعوا

ینی همه هااا

از دست و پا چلفتی ترین پسر گرفته تا سوسول ترین دختر

ینی همه شخصیت ها، چه خوب چه بد دارن توی یه جبهه ای در راه خدا جهاد می‌کنن

حالا آقایی که ما کراش زدیم روش کجاستتت؟؟

معلوم نیست توی کدوم قبرستونیههه

من همش میگم عی بابا کجایی که ببینی معلمتو کشتننن

بیا نجاتش بده مثل قبلللل

بیاااا

نمیاد که🙂🔪

حالا من هی باز به خودم میگم نههه میاد بالاخرههه میاد حتمننن میاددد

همه اومدن جز این🤝🏻

اصن یکی از بدی های سریال این بود که قسمت آخر این آقا نبود کلا🙂🙂

برچسب ها :

Long posts

پنجشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۰۲ ساعت 2:48 PM توسط سایه | 

فکر کنم باید از دینا هم بگذرم

اون دیگه به من احتیاجی نداره

امروز کاملا متوجه شدم

و برای اینکه من انقدر شخصیتم هیچ چیز جالبی نداره که دوستامو پیشم نگه داره ،باز گریه کردم

همین الآنم دارم گریه می‌کنم

من دیگه کاری باهاشون ندارم

اونا کسی که براشون خوب باشه و دوستش داشته باشن رو پیدا کردن

کسی که باهاش بهشون خوش بگذره

من رهاشون می‌کنم و ازشون می‌گذرم

از هر حقی که به عنوان یه دوست داشتم و اونا زیر پاشون گذاشتن می‌گذرم

هیچ کینه ای به دل نمی‌گیرم و جلوی خودمو از اینکه آرزوی بد براشون بکنم ،می‌گیرم

شایدم حقی نداشتم

نمیدونم

ولی اینو خوب می‌دونم که اگر من جای اون بودم حداقل یه سراغی از این رفیق دور انداخته شده‌م می‌گرفتم تا انقدر احساس تنهایی نکنه

و برای محیا آرزوی بدی نمی‌کنم

شاید گاهی اوقات ته دلم این باشه که دوستیش با اونا مثل من بهم بخوره اما هر لحظه که این فکر بیاد به ذهنم سریع بیرونش می‌کنم

چون من از زندگی اون خبری ندارم

شاید اونقدری توی زندگیش اذیت شده باشه که خدا این دوستا رو برای اینکه حال خوبی پیدا کنه بهش داده

و واقعا حقش باشه

و شاید اگر همچنان دوستی من با اونها پایدار میموند، عاقبت خوبی نداشت..

ولی میدونین

مشکل اینه که همین محیا که اومد و خراب کرد همه چیزو خودش، بیشتر از دینا به من اهمیت میده..

فکر کنم باید دوستامو ببخشم به اون کسی که پیشش حال بهتری دارن و بگذرم ،حتی اگر دوست نداشته باشم همه چیز اینجوری تموم بشه..

..

سایه بیا همه چیزو تموم کنیم و بیشتر از این خودمونو عذاب ندیم

.

.

پ‌ن: بازم میگم؛ همه‌ی این اشک ها و ناراحتی هایی که برام بوجود اومده، تقصیر شخص مورد نظر یا همون نازنین محترمه.

برچسب ها :

Long posts

،

about my fucking school

پنجشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۰۲ ساعت 1:58 PM توسط سایه | 

میدونین چیه

من حس می‌کنم وقتی یه اتفاق بد برات توی سن پایین و برای اولین بار میوفته یعنی قراره یه ورژن خیلی بدتر و ترسناک تر از اون در آینده برات اتفاق بیوفته و خدا با این درگیری های که الان برات بوجود میاره ،داره تورو برای اون اتفاق بزرگه و دردناک تره آماده می‌کنه

و خب..

اِمم..

من خیلی می‌ترسم

اینکه یه عزیز تو رو دور بندازه خیلی وحشتناکه

و نمیدونم که قرار چه کسی در آینده ای نچندان دور منو ترک کنه..

و تنهام بزاره

و فکر اینکه این اتفاقایی که تا الان افتاده و تنهایی ای که برام بوجود اومده و در ادامه‌ش، این حس عذاب آوری که داره ،همش فقط یه تمرینه و اصل کاری هنوز مونده، باعث میشه از همین الان صدای خورد شدن استخون های قفسه سینم رو زیر بار سنگین غم و ناراحتیش حس کنم

.

من واقعا تسلیم شدم

تسلیم هرچی که خدا بخواد

هر سرنوشتی که برام نوشته

چه خوب

چه بد

و باید به این فکر کنم که فقط کمک گرفتن از خداست که می‌تونه منو نجات بده از این شرایط و شرایط های وحشتناک تر بعدی

.

و در آخر خدا ازت می‌خوام که به دنیا بگی با من مهربون تر باشه

چون من دیگه نمیتونم

برچسب ها :

Long posts

پنجشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۲۵ ساعت 11:30 PM توسط سایه | 

من خیلی نگران آینده‌م

اینکه قرار چه اتفاقی بیوفته

بین این همه آدمی که رشته‌شون تجربیه فقط عده‌ی خیلی خیلی محدودی رشته های تاپ قبول میشن

و خب منی که حتی نمیتونم تراز قلمچی‌مو بیارم بالاتر از این حد متوسطی که هست در واقع آینده ای توی این رشته ندارم

ینی کلا آینده ای ندارم

تهش شغلم میشه شغلی که هیچ ربطی به تحصیلاتم نداره. مثل پسر داییم

اینهمه درس خوند، تهشم شد راننده مترو..

من حتی جزو دانش آموزای برتر مدرسه‌مونم نیستم

خیلی واضحه که آینده خوبی ندارم

فقط میتونم از خدا بخوام یه فرجی بشه

حس می‌کنم هرچی تلاش می‌کنم اثری نداره

نمره هام خوب میشه ولی توی تراز آزمون ها هیچی به هیچی

جایی که باعث میشه حس بدتری بگیرم اینه که خونوادمو چیکار کنم..

چجوری میتونم دل مامانمو بشکونم..؟

اون اینهمه امید داره به من..

هر چی میشه و هر اتفاقی میوفته میگه «سایه ینی میشه پزشکی یه دانشگاه خوب قبول بشی؟؟» یا مثلا هر وقت از جلوی دانشگاه تهران رد میشیم آرزو می‌کنه من این دانشگاه قبول شم یا گاهی اوقات طوری با من رفتار می‌کنه که انگار کنکورو دادم و پزشکی قبول شدم و هفت سال دیگه مهر پزشکیمو میزارن کف دستم..

هوفف

فردای روزی که جواب کنکور بیاد من اگه خودمو بتونم آروم کنم نمیتونم به چشمای مامانم نگاه کنم

نمیتونم نمیتونم نمیتونمـــــــــــــــ

اوضاع خیلی خرابه

برام دعا کنید

بتونم پیشرفت کنم

بتونم شرمنده کسایی که بهم امید دارن نشم

و و و...

برچسب ها :

Long posts

سه شنبه ۱۴۰۳/۱۱/۲۳ ساعت 9:34 PM توسط سایه | 

خیلی درد داره اینکه دیگه نیست

دیگه نمیاد

دیگه پیام نمیده

دیگه گرم برخورد نمی‌کنه

دیگه سلام نمی‌کنه

دیگه حالمو نمی‌پرسه

دیگه باهام حرف نمیزنه

دیگه نگام هم نمیکنه

دیگه همه چی تموم شده اونم یهویی

دیگه صمیمی نیستیم

دیگه منو دور انداخته

دیگه به من نیازی نداره

دیگه منو نمی‌بینه

دیگه دیگه دیگه

اونم یهویی

اصن نفهمیدم چیشد

تو قلبش چی گذشت

تو مغزش چه تصمیمی گرفت

برچسب ها :

about my dear Nazanin

،

long posts

یکشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۲۱ ساعت 4:48 PM توسط سایه | 

خب فکر کنم اون دیگه نه اینجا میاد

نه به من فکر می‌کنه

نه حسش واقعی بود

نه..

...

فقط صرفا اون مدتی هم که با من بود بخاطر هیجاناتی بود که دچارش شده بود

و حسش همون جوری که خیلی زود بودجود اومد خیلی هم زود از بین رفت

و اینو خودمم پیش‌بینی کرده بودم

و آخراش هم کلا اینجوری بود که میخواست منو از سر خودش باز کنه فقط

و خب همه‌چیز تموم شده دیگه

و در واقع اتفاق جدیدی که افتاده اینه که من پذیرفتم که همه‌چیز تموم شده

و دل کندم

و منم مثل اون فراموشش می‌کنم

ولی هیچوقت نمیبخشمش

و اینکه اون یکی از بدترین خاطره های زندگیم خواهد بود

خاطره‌ای که با یادآوریش به خودم میتونم از بقیه مراحل سخت زندگیم بگذرم

چون من کسی بودم که از این مرحله گذشت

تنهای تنها

و بعد از این قضیه فهمیدم که فقط خدا بهم دلداری میده و پیشم می‌مونه

و به هیچ آدمی احتیاج ندارم

به هیچکس

برچسب ها :

Long posts

پنجشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۱۸ ساعت 11:57 PM توسط سایه | 

سایه بیا اصلا دیگه بهش فکر نکنیم

فکر نکنیم که چیشد

چرا تهش اینجوری انقد ناراحت کننده تموم شد

چرا همه‌ی اون احساسی که داشت ناپدید شد

چرا انقدر ازت فرار می‌کنه

چرا چرا چرا

ول کن

فکر کنم اگر بهش فکر نکنی بتونی ازش فرار کنی.

هرچی بیشتر بری توی بطن ماجرا و خاطراتو شخم بزنی فقط حالت بدتر میشه

باید اون دوران رو بسته‌بندی کنی و بزاری روی یکی از طبقات حافظت و بهش دست نزنی

هرچی بیشتر با اون خاطرات وَر بری باعث میشه ارزش اون آدم مورد علاقت پیشت از بین بره

تو میدونی اون آدم ارزشمندیه هرچند ولت کرد

تو نمیتونی از اون متنفر بشی

فقط با سرگردون بودن توی خاطراتت ،شخصیت خودتو جلوی خودت خورد می‌کنی و خودت احمق نشون داده میشی که چرا اون کارا رو کردی ،اون اعتماد رو کردی و اون علاقه رو نشون دادی و تهش انقدر به خودت آسیب زدی

پس بزار اون خاطرات دست نخورده باقی بمونن و وقتی بعد از سالها رفتی خونه تکونی مغزت و اون بسته بندی رو پیدا کردی بهش لبخند بزنی و برات شیرین باشه نه اینکه بخوای اونهمه خاطرات خوب رو با پایان بدش خراب کنی و از بین ببری

پس دیگه بهش فکر نکن

برچسب ها :

Long posts

پنجشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۱۸ ساعت 8:14 PM توسط سایه | 

واقعا نمی‌دونم باید چیکار کنم..

شاید بهترین کار اینه که مثل همین یه ماه که گذشت بهش توجهی نکنم و رهاش کنم

اون یه هدیه ای بود که خدا بهم داد و حالم رو خوب کرد و الان همون خدا داره اماتنتشو ازم میگیره

پس اون از اولم برای من نبود

و منم اینو میدونستم

بنابراین نباید بخشیدنش به کسی که اونو بهم داد و گذرکردن ازش اونقدرا هم سخت باشه

پس چرا من اینجوری شدم؟

سایه ازش بگذر

سایه قوی باش و در اوج تمنا، راهش کن

سایه اگر دوستش داری باید بذاری اونم حس خوبی داشته باشه

پس با رها کردنش این حس خوب بهش بده و بذار دوستت آرامش داشته باشه

سایه این فداکاری رو بخاطر اون انجام بده حتی اگر به خون شدن دلت منجر بشه

برچسب ها :

Long posts

مشخصات
هیچ چیزی ابدی نیست.

آمارگیر وبلاگ

موزیک پلیر

B L O G F A . C O M